سلام

در پست قبلی یکی از موضوعاتی که مطرح شد در مورد سود بانک بود. نکته ای که بیان شد این بود که با توجه به شرایط تورم و گذشت زمان آیا اصلا این پولی که بانک ها به پول مردمی که حساب غیر قرض الحسنه باز کرده اند می دهند سود است؟ اونجا گفتیم سود که هیچ... باتوجه به اینکه تورم حدود 30 است و سود بانک حدود 20 ضرر هم هست ولی خب از اینکه پول رو گوشه ی خونه نگه داریم ضرر کمتری است.

در این پست یه ذره می خواهیم شرعی تر در مورد این موضوع صحبت کنیم. خب اگه اینطوری است هر کس که به هرکس قرض می دهد می گوید من از تو سود پولم رو نمی خواهم فقط همین پولی که الان باهاش مثلا میشه یه پراید خرید و به من برگردون! خب منظورش اینه که تورم رو روش بیار دیگه!! این رباست ؟ حتما باید اگه 1 میلیون قرض می دهی دقیقا 1 میلیون بگیری؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 0:40  توسط رضا پهلوان  | 

سلام

مدت نه چندان کمی بود که از این طرف و اون طرف کج دار مریض در مورد بانک و سود بانکی می شنیدم. با اکثر کسانی که ارتباط داشتم نسبت به بانک کلا حالت خوبی نداشتن! هر کس هم ازم می پرسید پاسخی برایش نداشتم چون اصلا دقیقا ساختار مشارکت های مالی بانک را هم نمی دانستم.

الان می خواهم ساختار پایه ای این مشارکت ها را بگویم بدون قضاوت. ایشالا در آینده در مورد ریز عقدهایی که در بانک و مشارکت هایش هم انجام می شود صحبت می کنم. چیزی که الان می گویم از نگاه یک بانکی است و باید نگاه مخالف را هم روزی بگذارم. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 23:48  توسط رضا پهلوان  | 

جملات حکيمانه از فاميل دور!! (جالبه واقعا) 
- من دستم بنده،پنج دقیقه احترام خودتو نگه دار! - یه وقتایی حسش نیست غصه بخوری،غصه رسما تورو می‌خوره!
- بیشترین شکست هایی که تو زندگیم خوردم بخاطر دروغهایی بود که باید میگفتم و نگفتم!
- شانس یکبار در خونه آدم رو میزنه،بدشانسی دستش رو از رو زنگ بر نمیداره،بدبختی هم که کلا کلید داره !
- وقتی توی یک رابطه دچار احساسات شدید شدی، بدون خودت نیستی،خر درونته!
- انقدر الکی خندیدم که وقتی ناراحتم کسی جدیم نمیگیره! - آقای مجری ما بی تربیت نیستیم،تربیت داریم منتها صلاح نمیدونیم ازش استفاده کنیم!
- بعضی ها اینقدر قشنگ دروغ میگن،آدم حیفش میاد باور نکنه!
- بطور مشکوکی داره بهم خوش میگذره،فکر کنم دارم میمیرم!
- یه عده آدم هستن که میفهمن که نفهمن اما نمیفهمن که میفهمیم نفهمن!
- باور کنید بعضی وقتها "باشه مرسی " یعنی خفه شو!
- من نظرمو به کسی تحمیل نمیکنم،اما کسی که نظرش با من مخالف است خر است،تمام شد رفت!
- بعضی وقتها ما کسی رو دوست داریم اما او نمیفهمد،بعضی وقتها کسی مارا دوست دارد ما نمیفهمیم،خلاصه یه مشت نفهم دور هم جمع شدیم تشکیل اجتماع دادیم
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 15:16  توسط رضا پهلوان  | 

بعضی چیزا اینقدر بزرگ هستند که درشان غرق می شوی. به اندازه آسمان هستند. همه را می توانند درون خودشان جای دهند و بازهم طلب کنند که آیا کسی مانده است؟

بعضی آدمها اینقدر بزرگ هستند که همه را در خود جای می دهند و باز پرسو جو می کنند از اینکه آیا کسی مانده است؟

طوری این کتاب من را همراه خودش کرد که در این چند روز کوتاه که غرق درش شده بودم هر لحظه ام فکر به آن بود. فکر به لحظاتش.

طوری که هر لحظه در این چند روز همه ی ذوقم این بود که ده دقیقه وقت خالی داشته باشم که بتوانم یک قوطه دیگر در آن بخورم.....

کتاب به این عمیقی حاصل فکری بسیار عمیق است که بزرگ می اندیشد و دنیا را بزرگ می بیند.

قیدار

از دست ندهید

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مرداد 1393ساعت 20:50  توسط رضا پهلوان  | 

بسم الرب

یه استاد داریم. یه روز یه جلسه ای داشتیم. خیلی سخت اومد و به هزار زحمت روی صندلی نشست. حالش رو جویا شدیم که گفت از قرار معلوم یکی از رگ های کمرم گرفته است و همان یک رگ باعث شده است که اندام حرکتی ام مختل شوم و حرکت نتوانم بکنم. می گفت الان که خوب شده، دیشب اینقدر درد می کرد یک قدم که بر می داشتم دادم هوا می رفت و تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که با سختی دراز بکشم!!! کفم بریده بود از اینکه توی یک حرکت ساده این همه اندام و اجزا دخالت دارند به طوری که اگر یکی از آنها مشکل دار شود کل حرکت زیر سوال می رود و به اصطلاح پدر آدم در میاید.

جمعه فوتبال بودم. دروازبان نداشتیم و نوبتی وایمیسادیم تو دروازه. نوبت من شد. بازیکن حمله یه شوت زد و من رفتم بگیرم و از بین همه ی اعضای من فقط شصت دست چپم مامور این کار شد و چه شهامتی از خودش نشان داد. شصت کلا برگشت!! ولی نگذاشت توپ تو دروازه برود!! (البته مدتی بعد از دوستان شنیدم که توپ تو دروازه نبوده و تیرک بود که چه خبر بدی بود).

دردی که اون لحظه داشت به حدی بود که جرئت نمی کردم از پوشش اون یکی دستم رهایش کنم. می ترسیدم که کلا در رفته باشد و اون وری شده باشد! خیلی درد داشت. همه گفتند برو بگیر زیر آب سرد که دردش کنترل شود. اول یواش یواش باز کردم دیدم قیافه و استایل کلی انگشتانم به هم نخورده و خدا را شکر کردم و بعد رفتم 5 دقیقه نگه داشتم زیر آب سرد.

امروز یکشنبه است. توی این دو روز همش محو کار خدا هستم که یک انگشت شصت مگه چقدر می تواند تاثیر گذار باشد. یه کارهایی است که مستقیما توسط این انگشت انجام می شود که اونها که کلا می ره هوا و یه کارهایی رو اصلا فکرش رو نمی کنید که انگشت شصت چه تاثیری توی اون کار می تونه داشته باشه!! ولی در همین حد بگم که اینقدر تاثیر داره که اصلا اون کار رو نمیشه انجام داد. فقط زمانی میشه درک کرد که خدای نکرده خودتان مبتلا بشوید. یه سری از این ها رو برای یکی از رفقا پیامک کردم. گفت به جای اینکه اسم همه ی اینها رو جداگونه بیاوری بگو کارهای شخصی ساده!!!! و البته راست هم می گفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 22:53  توسط رضا پهلوان  | 

سلام

داستانی از علامه طباطبایی نقل است که احتمال می دهم که تا به حال شنیده باشید. من هم شنیده بودم. یک بار دیگر داشتم جایی می خواندم و همان لحظه با شرایط خودم مقایسه کردم و ..... همین دیگه. هیچی نمیشه گفت.

استاد بزرگوار ما علامه طباطبایی می فرمودند: روزی من در مسجد کوفه نشسته و مشغول ذکر بودم، در آن بین یک حوریه بهشتی از طرف راست من آمد و یک جام شراب بهشتی در دست داشت برای من آورده بود، و خود را به من ارائه می نمود. همین که خواستم به او توجهی کنم ناگهان به یاد حرف استادم (مرحوم آیه الله حاج میرزا علی آقا قاضی افتادم که می فرمودند: بعضی از شب ها را به تنهایی در مسجد کوفه یا سهلمه بیتوته کنید و به عبادت و قرائت قران بپردازید و اگر در حال ذکر و فکر برای شما پیش آمدی کرد، و صروت زیبای را دیدید و یا بعضی از جهات دیگر عالم غیب را مشاهده کردید توجه ننمایید و به دنبال عمل خود باشید) لذا چشم پوشیده و توجهی نکردم، ان حوریه برخاست و از طرف چپ من آمد و آن جام را به من تعارف کرد، من نیز توجهی ننمودم و روی خود را برگرداندم، آن حوریه رنجیده شد و رفت. من تا به حال هر وقت آن منظره به یادم می افتد از رنجش آن حوریه متاثر می شوم. (آداب الطلاب، بیانات حاج آقا مجتهدی)

 

اگه تو خیابون تعدادی از زنان خودشون رو یه طور عرضه کنند که دلبری کنند من اصلا به خودم اعتمادی ندارم که بتونم چشم بپوشونم. حالا این بنده خدا از حوریه بهشتی چشم پوشونده که تو قران در مورد اونها آمده که لم یطمثهن انس قبلهم و لا جان کانهمن لایاقوت و المرجان!!

اصل اونه. ما (من) غیر عادی هستیم (هستم)!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مرداد 1393ساعت 20:36  توسط رضا پهلوان  | 

ساعت 2:10 شب است در حياط مسجد ارک با مناجات خواني منصور ارضي، شب 10 ماه رمضان. يعني اينقدر کله زدم که خسته شدم! خواب خواب! ساعت 1:20 حاج منصور صحبت هايش تمام شد و مناجات را شروع کرده. باورتون نميشه که غمم گرفته بود که چطور تا ساعت 2:30 که مجلس تموم ميشه دووم بيارم!! مطمئنا دوست دارم به اين جا بيايم و کل کيفم ماه رمضون به اينجا اومدنه ولي اينقدر خوابم ميومد که غصه ام شده بود. از آن زمان تقريبا در نصف بيشتر دعاي افتتاح کله زدم. در قسمتي از ابوحمزه هست که خدايا من تا شروع مي کنم با تو صحبت کنم کسل و خسته مي شوم و برعکس وقتي در جلسات خوش گذراني هستم خيلي سرحال و شنگول هستم. از بد ماجرا من دقيقا همينطوري هستم! درسته که از لحاظ جسمي واقعا خستم ولي بوده زماني که اينطور و شايد بيشتر از اين خسته بودم ولي با هيجان نشستم کل بازي ايران و نيجريه که اتفاقا بازي کسل کننده اي بود رو با دقت نگاه کردم! يا بوده زماني که از خستگي چشمم مي سوخت ولي ساکر بازي مي کردم چون واقعا کيف مي کردم. (البته الان هم از اين کيفها مي کنم). و البته زمانهايي هم بوده که خيلي خسته بودم در سالهاي پيش ولي در مناجات کاملا هوشيار مشغول عشق کردن بودم. مي دانم که مقداري از اين تفاوت حالها به قسمت و چيزهايي که من خيلي ازش چيزي نمي فهمم بستگي داره ولي کاملا تغيير خودم را حس مي کنم. مي فهمم که قبل از ماه رمضون شرايط رو به حدي به فنا دادم که الان حال صحبت کردن با خدا را ندارم و با حضور در اين جلسات صرفا اميد به فضل خدا دارم که مرا با اين افراد قاطي کنه و به اصطلاح درهم برداره که من هم از اون بنده هاي خوبش بشم و بزرگترين لذتم چه از لحاظ مادي و چه از لحاظ معنوي صحبت و عشق بازي با معبودم باشه! حيفم اومد اين رو ننويسم که در همين حالت خواب آاودگي و خستگي هم وقتي شب وفات حضرت خديجه صحبت از 5 کفن فرستاده شده از بهشت براي پيامبر و مولا و بي بي و امام حسن و حضرت خديجه مي شود، نمي توني آروم بشيني و براي غربت اربابت داد نزني.........يا حسين
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 19:48  توسط رضا پهلوان  | 

خیلی مونده که برام جا بیفته اصلا قرار نیست نتایجی که تا حالا تو عمرم بهشون رسیدم همش درست باشه. از هر نوعی....

اینکه در مقابل افرادی که حرفی که من دوس ندارمو می زنن و با نظر من مخالفن، از همون اول به دید من درست اون غلط وارد نشم....

این رفتار متاستفانه تو این سالها رفته تو ناخود آگاهم.

 

این را برای آقایون 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7 و 8 فرستادم و گفتگو های زیر شکل گرفت:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 23:4  توسط رضا پهلوان  | 

بسم الرب

یعنی از اون موقع هاست که چندتا چیز با هم شرایط رو به بدترین وضع موجود در میارن

یکی خودت و اینکه هر روز بدتر از دیروز و واقعا مشکل داری ولی فکر می کنی مشکل نداری....

یکی اینکه چند ساعتیه شنیدم حال حاجی مهدوی اصلا خوب نیست و بعد از مراسم حرم امام حالشون خیلی بد شده و هنوز هم بد است و این منو داره داغون می کنه....

منی که تازه چند وقته به اهمیت و بزرگی شخصیت ایشون پی بردم. اینکه وجود این فرد که مصداق بارز تعادل و درست حسابی فکر کردن است واقعا نیازه هم برای دانشگاه من و هم برای کشور و اگه ایشون نباشه اینور و اونور به اسم دین و کار درست و .... هر کاری که از دستشون برمیاد انجام میدن برای به گند کشیدن مملکت...

نمی دونم هنوزم پیش خدا آبرو دارم یا نه ولی خب کاری که من باید بکنم اینه که دعا کنم و از شما هم عاجزا می خوام که یک حمد همین الان به نیت شفای ایشون بخونید. خیلی وقت نمی گیره ولی اثر زیادی داره....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393ساعت 20:19  توسط رضا پهلوان  | 

بسم الرب

توی این مذهبی که انتخاب کردیم (اگر بدون تعارف واقعا انتخاب کرده باشیم)

به دلیل توقعات و اقتضائات به حق آن

خیلی اصراری بر آرام بودن شرایط نیست

جدال و تنش و جنگ در این مذهب چیز دوری نیست

آرامش و راحتی در این مذهب موضوعیت ندارد

پس لطفا در تحلیل هامون خیلی به صورت پیش فرض فکر نگیریم که شرایط باید آرام و زندگی باید بدون دردسر باشد

مسلما منظورم کرم ریختن برای سخت کردن فضا نیست

 

می خواستم نتیجه بگیرم نباید یه جوری زندگی کنم که اگر به روی دیگر سکه رسیدم آمادگیش رو نداشته باشم

این فکر مدت زیادی است که اذیتم می کند که اگر شرایط متفاوت شود من چه می کنم؟؟؟؟

ترس جون!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393ساعت 12:24  توسط رضا پهلوان  |