وقتی همه چیز و همه کس در مورد یک نفر به به و چه چه می کنن٬ به نظرم یک شاخص خوب است برای فهمیدن این که یک جای کار مشکل دارد.

بدتر از اون این است که ما هم فکر کنیم زمانی کار صحیح را کرده ایم که بدون فکر به جمع این به به و چه چه کنان بپیوندیم. با این کار باعث شده ایم خوبی ها به چشم نیایند.

 

پ.ن: البته به غیر از معصوم که از هر گونه خطا و اشتباهی به دور است.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند 1393ساعت 1:15  توسط رضا پهلوان  | 

داشتن حرف هاي خوب کافي نيست

بايد خوب هم حرف زد

و خوب آن حرفها را به گوش ديگران رساند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن 1393ساعت 19:54  توسط رضا پهلوان  | 

بعضی چیزها در زندگی می آیند و می روند و حسرت را بر دلها می گذارند. یه جورایی یوم الحسره هستند برای خودشان. هر کاری بکنی وقتی از دست دادی با خودت می گی کاش بیشتر....کاش کمی بیشتر.

ممکنه یک کلاس باشد، ممکنه دم خور بودن با یک فرد باشد که هر لحظه و هر اتفاق که در حضور او می افتد یادگیری است. مگر غیر از اینها در زندگی باقی خواهد ماند؟ مگر دنبال چیز دیگری در عمر هستیم؟

کلاس آقای رجحان. شاید تا آخر عمر دیگه بر نگردد. کلاس دکتر امانی. الان که سر کلاس مملو از لذت هستم باید بتوانم از آن استفاده کنم و کلی مثال که برای هر کس هست و باخته کسی که حواسش به چیز دیگه باشه. 

پ.ن: از بعد کلاس با دکتر امانی می گشتم که یه چیزی بنویسم و یه طوری لذتم رو از این کلاس توصیف کنم. تو این نوشته لذت بردن شما مهم نبود! لذت بردن من از انتقال یک لذت مهم بود!

پ.ن: یادم نمی آید در طول دوران تحصیل با یک استاد تا دم در دانشگاه رفته باشم. امروز رفتم. بااینکه کار داشتم و با اینکه سردم بود ولی رفتم. نتوانستم نروم. این چیزها برای من آرامش حقیقی است. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن 1393ساعت 0:48  توسط رضا پهلوان  | 

خدای من...

درسته که گفتی عسی ان تحبوا شیء و هو شر لکم

ولی حق بده که احساس ناراحتی داشته باشم

چیزی که احساس خوبی بهش داشتم رو گرفتی

حداقل اجازه بدی یه مدت کوتاهی ناراحت باشم

همین

می خواستی ایمان زیادی بهم بدی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم بهمن 1393ساعت 23:3  توسط رضا پهلوان  | 

خانمی بسیار مومن.

در  اثنای گرفتن گرفتن دکترای ادیان الهی

با فردی ازدواج کرد. فردایش با ماشین به سفر رفتند.

تصادف کردند!

بچه اش دو ماهه در شکمش سقط شد!

نخاعش له شد و عمل جراحی برایش سودمند نبود!

همین

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم بهمن 1393ساعت 23:4  توسط رضا پهلوان  | 

1:پیامبر اکرم (ص):مَثَلُ الإمام مَثل الکعبة إذ تُؤتی وَ لا تَأتی (بحار الانوار، جلد 36، صفحه 353)

2:وَ إِنَّ مِنْ شيعَتِهِ لَإِبْراهيمَ (83 صافات)

3:رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِن ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةً مُّسْلِمَةً لَّكَ وَأَرِنَا مَنَاسِكَنَا وَتُبْ عَلَيْنَآ إِنَّكَ أَنتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (بقره 128)

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم بهمن 1393ساعت 22:25  توسط رضا پهلوان  | 

  • چرا "فرانک پرديو" جوجه هاي فراورده خود را 10 درصد بالاتر از نرخ بازار مي فروشد؟
  • چرا "اوين" براي هر بطي آب 10 درصد بيشتر از رقيبان مي گيرد؟
  • چرا هر فنجان قهوه در "استارباکس" 20 درصد گرانتر از جاهاي ديگر است؟
  • چرا "مورتون" نرخ فراوردهايش را 10 درصد بيش از ديگران قرار مي دهد؟

مردم به برندهاي ويژه اي دل مي بندند. با آنها آشنا  هستند و انتظارهاي مشخصي در ايشان برانگيخته است. نام فرانک ديو برابر با گوشت جوجه ترد –نه سفت- است. اوين يعني آب خالص. از ديد مصرف کنندگان نام استارباکس برابر با قهوه تازه تر و خوشمزه تر مي باشد.

برند بازرگاني چيزي فراتر از خود فراورده است . اينگونه مامهاي آشنا برابر با مجموعه از از خدمات، ارزشها و تعهدهايي هستند که سازنده و فروشنده تضمين کرده است.

کاتلر در مديريت بازار، انتشارات فرا

+ نوشته شده در  شنبه چهارم بهمن 1393ساعت 16:43  توسط رضا پهلوان  | 

يعني يه سري چيزها اينقدر برام جالبه کپ مي کنم! يعني واقعا کپ مي کنما. يه علامت سوال گنده مياد تو ذهنم! يعني واقعا چرا؟ يعني واقعا چرا اين کار رو کردند؟ اعتراض که خب خيلي کار خوبي بود و باعث ميشه کشوري که باعث اين کار شده فکر نکنه کارش بدون عواقبه ولي خب اين کار يعني چي؟ اصلا فلسفه اين اسم چي بوده؟
جو. همين جو با سفارت انگليس اون کار رو کرد. همين جو الان باعث شده اين ها اين کار رو بکنند. کاري که اصلا ربطي به جريان نداره. يه بار مرور کنيد که چرا نام نوفل لوشاتو روي اين خيابون گذاشته شد.
 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام دی 1393ساعت 15:8  توسط رضا پهلوان  | 

کنارم نشست. از ظاهرش می شد تشخیص داد که اعتیاد داره. البته خب یکی از دلایلی که از لذت هایم نشستن در اتوبوس بی آر تی بعد از ساعت 12 شب است، همین چیزهایش است. دیدن افرادی که زندگیشون مثل من عادی و راحت نیست. وقتی ظاهر فرد را می بینی می تونی حدس بزنی که از ساعت 6 صبح که هنوز آفتاب در نیامده سر کار رفته و الان با یه بقچه تو دستش که لباسهای کارش است داره سمت خونشون که احتمالا یا در پایین ترین نقطه ی شهر یا در شهرستان های اطراف تهران است میره!

گفت توحید می خوام برم. گفتم حالا مونده! به ایستگاه پل گیشا رسیدیم گفت می خوام برم پل گیشا! گفتم همین جا پیاده شو. من هم همانجا پیاده شدم. از اتوبوس اومدیم پایین گفت می خوام برم ستارخان! گفتم سوار شو ایستگاه بعد پیاده شو. سوار شد و سریع پیاده شد گفتم می خوام از شهرآرا برم ستارخان! گفتم پیاده شو از اون طرف برو!

داشتیم از پله برقی که خب طبیعتا خاموش بود می رفتیم بالا که یکی دیگه از معتادها که با ما پیاده شده بود سیم های پله برقی رو کشید و قطع کرد و کند که ببره. این کار باعث شد پله برقی با سرعت زیادی در خلاف جهت ما حرکت کنه. من تلاشی نکردم. به پایین رسیدیم. اون معتاده اول بنده خدا کلی تلاش کرد و پروند که به بالا برسه ولی نرسید و اومد پایین هرچی فحش بلد بود نثار این یکی معتاده کرد! این یکی هم می خندید همینطوری و نمی دونم چرا این دیگه فحش می داد؟! فکر کنم داشت تشویقش می کرد.

رفتم جلوی دانشگاه  تربیت مدرس که یه ماشین بگیرم. بعد چند دقیقه یه سمند شخصی اومد و من هم یه بسم الله گفتم و سوار شدم.

+ جوون اون جوونرو دیدی که چاقو خورد؟

- کی؟ کجا؟

+ همین الان! اونور خیابون. ندیدی؟

- همین الان اونور خیابون یه جوون چاقو خورد؟

+ آره! دو سه تا موتوری ریختن سرش و گفتن هرچی داری بده. اون بدبخت هم نمی دونم چرا مقاومت کرد! همین چیزهاشو گرفتن و هم چاقو زدنش!

- دقیقا اونور خیابون؟!

+ آره دیگه. حالا خدا کنه نمیره. خدا کنه چاقو جای خفنی نخورده باشه. جوون مردم!

بعد شروع کرد از داستانهای خودش برام گفت. کلا کارش این بود که نصف شب میومد تو خیابون با سمندش که اتفاقا سمند تمیزی هم بود مسافر می زد. اینو که گفت من همش رفتم تو نخ اینکه مدل زندگی این چطوریه که نصف شبا میره برا مسافر کشی با این سمند خوشگل!

دو تا داستان چاقو کشی گفت که خودش مستقیم از بازیگران صحنه بود. یکی دو تا هم من گفتم که از اینو اون شنیده بودم.

امنیت!

به هر حال روم تاثیر داشت. من خب یکی از لذتهام این بود که شب تو خیابون قدم بزنم. امشب اونور خیابونی که من اینورش بودم یه جوون رو چاقو زدن!

ترسیدم.

به خاطر چیزهایی که امشب شنیدم راهمو دور نکردم که قدم بزنم. لذتم رو نادیده گرفتم. ترسیده بودم! 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم دی 1393ساعت 11:36  توسط رضا پهلوان  | 

همین الان یک چیزی رسید دستم که حسابی خوش حالم کرد. به قدری که روز مزخرفم را به یک روز عالی تبدیل کرد و امیدی که خیلی وقت بود دنبالش می گشتم پیدا کردم. گفتم با تو هم در میان بگذارم، یک مقاله ای بود که می گفت هر چه شخصی زودتر به افسردگی مبتلا شود احتمال اینکه در سنین میانسالی به آلزایمر و زوال عقل دچار شود بسیار بیشتر است. البته گفته بود چندبرابر و اینها منتها انقدر هول کردم که عددش یادم رفت. اصلن مگر مهم است؟ تصورش کن! تا همین چند لحظه پیش فکر می کردم همیشه توی ذهن گندیده من می مانی، فکر می کردم همیشه خاطرات نداشته ام باهات آزارم می دهد و کابوس جای خالی ات دست از سرم برندارد. حالا اما من امیدوارم. شانس فراموش کردنت چندین برابر شده.

 

www.teheran.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم دی 1393ساعت 10:53  توسط رضا پهلوان  |