ساعت 2:10 شب است در حياط مسجد ارک با مناجات خواني منصور ارضي، شب 10 ماه رمضان. يعني اينقدر کله زدم که خسته شدم! خواب خواب! ساعت 1:20 حاج منصور صحبت هايش تمام شد و مناجات را شروع کرده. باورتون نميشه که غمم گرفته بود که چطور تا ساعت 2:30 که مجلس تموم ميشه دووم بيارم!! مطمئنا دوست دارم به اين جا بيايم و کل کيفم ماه رمضون به اينجا اومدنه ولي اينقدر خوابم ميومد که غصه ام شده بود. از آن زمان تقريبا در نصف بيشتر دعاي افتتاح کله زدم. در قسمتي از ابوحمزه هست که خدايا من تا شروع مي کنم با تو صحبت کنم کسل و خسته مي شوم و برعکس وقتي در جلسات خوش گذراني هستم خيلي سرحال و شنگول هستم. از بد ماجرا من دقيقا همينطوري هستم! درسته که از لحاظ جسمي واقعا خستم ولي بوده زماني که اينطور و شايد بيشتر از اين خسته بودم ولي با هيجان نشستم کل بازي ايران و نيجريه که اتفاقا بازي کسل کننده اي بود رو با دقت نگاه کردم! يا بوده زماني که از خستگي چشمم مي سوخت ولي ساکر بازي مي کردم چون واقعا کيف مي کردم. (البته الان هم از اين کيفها مي کنم). و البته زمانهايي هم بوده که خيلي خسته بودم در سالهاي پيش ولي در مناجات کاملا هوشيار مشغول عشق کردن بودم. مي دانم که مقداري از اين تفاوت حالها به قسمت و چيزهايي که من خيلي ازش چيزي نمي فهمم بستگي داره ولي کاملا تغيير خودم را حس مي کنم. مي فهمم که قبل از ماه رمضون شرايط رو به حدي به فنا دادم که الان حال صحبت کردن با خدا را ندارم و با حضور در اين جلسات صرفا اميد به فضل خدا دارم که مرا با اين افراد قاطي کنه و به اصطلاح درهم برداره که من هم از اون بنده هاي خوبش بشم و بزرگترين لذتم چه از لحاظ مادي و چه از لحاظ معنوي صحبت و عشق بازي با معبودم باشه! حيفم اومد اين رو ننويسم که در همين حالت خواب آاودگي و خستگي هم وقتي شب وفات حضرت خديجه صحبت از 5 کفن فرستاده شده از بهشت براي پيامبر و مولا و بي بي و امام حسن و حضرت خديجه مي شود، نمي توني آروم بشيني و براي غربت اربابت داد نزني.........يا حسين
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 19:48  توسط رضا پهلوان  | 

خیلی مونده که برام جا بیفته اصلا قرار نیست نتایجی که تا حالا تو عمرم بهشون رسیدم همش درست باشه. از هر نوعی....

اینکه در مقابل افرادی که حرفی که من دوس ندارمو می زنن و با نظر من مخالفن، از همون اول به دید من درست اون غلط وارد نشم....

این رفتار متاستفانه تو این سالها رفته تو ناخود آگاهم.

 

این را برای آقایون 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7 و 8 فرستادم و گفتگو های زیر شکل گرفت:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 23:4  توسط رضا پهلوان  | 

بسم الرب

یعنی از اون موقع هاست که چندتا چیز با هم شرایط رو به بدترین وضع موجود در میارن

یکی خودت و اینکه هر روز بدتر از دیروز و واقعا مشکل داری ولی فکر می کنی مشکل نداری....

یکی اینکه چند ساعتیه شنیدم حال حاجی مهدوی اصلا خوب نیست و بعد از مراسم حرم امام حالشون خیلی بد شده و هنوز هم بد است و این منو داره داغون می کنه....

منی که تازه چند وقته به اهمیت و بزرگی شخصیت ایشون پی بردم. اینکه وجود این فرد که مصداق بارز تعادل و درست حسابی فکر کردن است واقعا نیازه هم برای دانشگاه من و هم برای کشور و اگه ایشون نباشه اینور و اونور به اسم دین و کار درست و .... هر کاری که از دستشون برمیاد انجام میدن برای به گند کشیدن مملکت...

نمی دونم هنوزم پیش خدا آبرو دارم یا نه ولی خب کاری که من باید بکنم اینه که دعا کنم و از شما هم عاجزا می خوام که یک حمد همین الان به نیت شفای ایشون بخونید. خیلی وقت نمی گیره ولی اثر زیادی داره....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393ساعت 20:19  توسط رضا پهلوان  | 

بسم الرب

توی این مذهبی که انتخاب کردیم (اگر بدون تعارف واقعا انتخاب کرده باشیم)

به دلیل توقعات و اقتضائات به حق آن

خیلی اصراری بر آرام بودن شرایط نیست

جدال و تنش و جنگ در این مذهب چیز دوری نیست

آرامش و راحتی در این مذهب موضوعیت ندارد

پس لطفا در تحلیل هامون خیلی به صورت پیش فرض فکر نگیریم که شرایط باید آرام و زندگی باید بدون دردسر باشد

مسلما منظورم کرم ریختن برای سخت کردن فضا نیست

 

می خواستم نتیجه بگیرم نباید یه جوری زندگی کنم که اگر به روی دیگر سکه رسیدم آمادگیش رو نداشته باشم

این فکر مدت زیادی است که اذیتم می کند که اگر شرایط متفاوت شود من چه می کنم؟؟؟؟

ترس جون!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393ساعت 12:24  توسط رضا پهلوان  | 

بسم الرب

حواسم نبود که باید به راننده اولش می گفتم متروی توحید نه اینکه بگم توحید. این اشتباه باعث شد در آن شرایط عجله برای رسیدن به جای مترو میدان توحید پیاده شدم.

از چهارراه که رد شدم دیدم چهارتا از مامورین نیروی انتظامی دور یک جوان سوار موتور جمع شدند و یکی از آنها پای جوان را گرفته و می خواهد از روی موتور بندازتش! جوان هم فریاد می زد که از جام تکون نمی خورم تا نیروی انتظامی 110 بیاد اینجا. اولش فکر کردم مثل خیلی دیگر از دعواهای سطح شهر است. چند ثانیه گذشت دیدم شدت ضرب و شتم این مامورها رفت بالا. رفتم سمتشون.

جوان داد می زد که از جام تکون نمی خورم. شما حق نداشتید چهارتایی بریزید سر من و برای گرفتن موتور من یقه ی منو پاره کنید. من از جام تکون نمی خورم تا مامور نیروی انتظامی بیاد و من شکایتم رو بگم و می خواست به 110 زنگ بزند. به نزدیک ترین حالت ممکن رسیدم و دیدم حرف جوون حق است. مامورا بسیار خشن رفتار می کردن که من به جوان گفتم حاجی حرفت درسته. وایسا که مامور بیاد. یکی از مامورا به من هم گفت سریع برو ولی خب نرفتم. جوان به من و یکی دیگه که بغلم بود گفت نرید و وایسید و برای من شهادت بدهید که اینها با من چی کار کردند.

در همین اوضاع بود که همینطور مردم بیشتری جمع می شدند که یکی از مامورا (که واقعا بی شرف بود!)گاز فلفل از جیبش در آورد و در چشم جوان به مقدار زیاد زد و جوان از روی موتور افتاد روی زمین و از درد شروع کرد به ناله و فریاد. این مامورها (ی بی شرف) هم انگار نه انگار که کاری کرده باشند همینطور وایساده بودند و به مردمی که هر لحظه بیشتر می شدند و به مامورها اعتراض می کردند با لحن تند و خشن می گفتند که بروید و نایستید!!

مردم با اینکه واقعا ترس داشت ولی کاملا در مقابل مامورها قرار گرفته بودند و سرشان داد می زدند و انواع چیزها را می گفتند. از اینکه مگه چه گناهی داشت که این کارو کردید یا ایشالا این بلا سر بچه ی خودت هم بیاید تا اینکه این چه عدالتی است و این چه نظامی است و ... (و واقعا دردناک بود شنیدن این موضوع در حالی که نمی توانستی حق را به مردم ندهی!!)

مامورها اتیکت های نام خود را از روی لباسشان کندند و سریع به درون کانکس خود رفتند که از دست مردم در امان باشند. دو مامور انتظامی آمدند و اولش شروع کردند به متفرق کردند مردم ولی مردم هیچ گوش نمی کردند و می گفتند که تا وضعیت این بی شرف معلوم نشود ما اینجا می مانیم. (حدود 20 نفر بودند مردمی که ایستادند) مامور انتظامی هم کاملا منفعل ایستاد و هیچ کاری نمی کرد. مامور مافوق راهنمایی رانندگی هم آمد و در حالی از میان مردم رد می شد که هرکس ماجرا را برایش تعریف می کرد و شکایت اون بی شرف ها را می کرد و تنها لطفی که این مافوق داشت این بود که هیچ نمی گفت و اقلا داد سر مردم نمی زد.

در آن فضا هر کدام از مردم هر کاری از دستشان بر میامد انجام می دادند. یکی به آشنایی که داشت زنگ می زد. یکی چون خودش سرباز بود و مراحل را می شناخت مرحله ی اول کار که تماس با فلان جا بود داشت انجام می داد. یکی سیگار می کشید و دودش را جمع میکرد و آرام در جشم جوان فوت می کرد. من داشتم از مردم امضا جمع می کردم زیر استشهاد نامه ای که داده بودم و یکی نوشته بود و ....

مامورین انتظامی میامدند کنار جوان و در گوش او چیزی می گفتند ولی او داد می زد که جناب سروان اگر تو این کار را می کردی ول می کردم چون نیروی انتظامی هستی ولی اصلا این را ماسمالی نمی کنم چون این حق این کار را نداشت. (این را در حالی می گفت که می توانست در حد 5 ثانیه چشمش را باز نگه دارد و دوباره بسته می شد)  

دیگر اصلا نمی توانستم بمانم. برگه استشهاد را به کسی دادم و در جیب جوان گذاشت و راهی شدم و خدا را شاکر بودم که در فریضه ی نهی از منکر که توسط تعدادی از مردم انجام می شد شریک بودم! 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393ساعت 16:58  توسط رضا پهلوان  | 

بسم الرب

واقعا به چه حقی به خودم اجازه می دم که از خدا چیزی بخوام؟

زندگی رو میشه به دو بخش شرایط عادی و شرایط ابتلا تقسیم کرد. (1) امثال من که خب خیلی رابطمون با خدا اونطوری که اون می خواد نیست  زندگیشون می گذره و بودن یا نبودن خدا خیلی تو تفکراتشون دخیل نیست. مثلا صبح پا میشه و کار می کنه و درس می خونه و نمره می گیره و کار می گذرونه و ... و خلاصه پیش میره. می دونم که حتما همه چیزش از خداست ولی خب من اینطوری نیستم که هر لحظم با یاد خدا باشه. ( این از بدبختی منه)

حالا اون یکی قسمت شرایطیه که دیگه تابلوهه خدا به وجود آورده برای اینکه منو بسنجه که خلاصه چند مرده حلاجم. پس میشه گفت این قسمت خیلی نقش حیاتی در رابطه من با خدا داره.

با این شرایط واقعا به چه حقی به خودم اجازه می دم از خدا چیزی بخوام (3) و اونو ملزم به نزدیک شدن به خودم و بیشتر تحویل گرفتنم بکنم وقتی قسمت اول زندگی خیلی جایی براش قرار ندادم و در قسمت دوم زندگی هم معمولا کارم گند زدنه!! بهش فکر کنید چون احتمال می دم شمام مثل منید. شایدم نه!!

و بدتر ماجرا زمانیه که در همه ی این لحظه ها اسم یه آدم خوب روت هست. آدمی که همه فکر می کنن از اونایی هستی که در قسمت اول با یاد خدا و توکل بر او کار رو پیش می بری و در قسمت دوم معمولا سربلند سراغ مراحل بعدی می روی. (2)




پ.ن 1: تقسیم بندی ای که کردم رو می دونید که اشتباهه! چون قسمت اول همش در قسمت دومه. یعنی همه ی لحظات لحظات ابتلا و آزمایش است و دقیقا در قسمت اول آزمایش همون ذکر خداست. ولی من چون خیلی پرتم اصلا این قسمت رو برای خودم آزمایش نمی بینم.

پ.ن 2: کم من ثناء جمیل لست اهلا له نشرت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

پ.ن 3: ادعوک یا رب راهبا راغبا راجیا خائفا، اذا رایت مولای ذنوبی فزعت. و اذا رایت کرمک طمعت. فان عفوت فخیر راحم و ان عذبت فغیر ظالم. حجتی یا الله فی جراتی علی مسئلتک مع اتیانی ما تکره جودک و کرمک و عدتی فی شدتی مع فله حیائی رافتک و رحمتک. ( ابوحمزه ثمالی (4))

( خدایا........

با حالتی آمیخته از فرار و اشتیاق و امید و ترس که در من است دارم تو را صدا می کنم. خدایی که دارم با این حالت ها الان تو را صدا می کنم وقتی من به گناهانم نگاه می کنم واقعا می ترسم! و وقتی در همین شرایط به کرم تو نگاه می کنم طمع برم می داره (که شاید دوباره منو ببخشی)! اگه ببخشی مثل همیشه بهترین بخشنده هستی و انصافا اگر عذابم کنی ظلمی در حقم نکردی. ( انصافا ظلمی نکردی).

خدا.......

این که با این شرایط و کارهایی که مرتکب شدم باز جرات می کنم که از تو خواهش کنم و در خواست کنم جود و کرم توست و در لحظات سختی با بی شرمی باز ذخیره ام رافت و رحمت توست. ( خدا.... هیهات که من به این ها امید داشته باشم و تو منو نا امید کنی! فقط یه لطفی کن نذار پر رو شم که اگه بشم همه چیز خراب میشه و کار از کار می گذره و این حرف آخرم که اگه می خوام تربیتم کنی که پر رو نشم " لا تودبنی به عقوبتک"))

پ.ن 4: دلم هوای ابو حمزه ماه رمضون حاج منصور رو کرده شدید.......

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 13:50  توسط رضا پهلوان  | 

خداااااااااااااااااااااااااااااااااا

می خوام ببینم چی کار می کنیا!!

نگران هم نباش

من از پشت حواسم بهت هست

فقط منو جلو ننداز



پ .ن: به قول یکی از رفقا ضعف معارفیه دیگه :)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 19:58  توسط رضا پهلوان  | 

٧ قاعده برای رسیدن به سعادت در کلام امیرالمؤمنین علیه السلام


١-از کسی بدت نیاید هر چند در حق تو اشتباه کرده


٢-نگران نباش هرچند که ناراحتی هایت به اوج رسیده باشد


٣- هر چند که به مقام بالا رسیدی ساده زندگی کن


٤-هرچند که بلاها فراوان شد ولی انتظار خیر داشته باش


٥-دست به خیر داشته باش حتی اگر خود در تنگنایی


٦-اگر قلبی پر از خون داری بازهم لبخند بزن


٧-برادر مسلمانت را از دعای خیرت به سبب غیابش محروم نکن


برگرفته از نهج البلاغه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 19:17  توسط رضا پهلوان  | 

بسم الرب

واقعا لذت بخش است چیزی که رو که همیشه فقط شنیدی و کیف کردی تجربه کنی و کاملا حس کنی....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 20:48  توسط رضا پهلوان 

بسم الرب

یه مدتی بود حس خوبی که قبلا داشتم به یانی رو از دست داده بودم. قبل از سال تحویل دو تا چیز ازش گوش دادم. عالی

حتما حتما پیشنهاد می کنم. البته این رو به صورت پیش فرض گرفتم که سلایق مختلفه برای همین اصلا بعید ندونید که برای شما عادی باشه!!!

Until the last moment


If I could tell you

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 21:6  توسط رضا پهلوان  |