نماز صبح رفتم مسجد دانشگاه. کلا نماز صبح ها مسجد رفتن حال و هوای خاصی داره. با وعده های دیگه نماز خیلی فرق داره.

وارد مسجد که شدم بیشتر از اینکه به فکر قرآن و دعا خوندن باشم، به فکر نگاه کردن به حالات افراد و فکر کردن در مورد حالاتشون بودم. اونجا بود که شخصیت جواد برای اولین بار در ذهنم حک شد. به عنوان کسی که آن روز صبح خیلی از حالش لذت بردم. انتهای مسجد به ستون تکیه داده بود و هیچ کاری نمی کرد. در واقع همه کار می کرد ولی هیچ کاری نمی کرد. فکر می کرد. همینطوری نشسته بود و فکر می کرد. چند بار دیگه که گاهی صبح مسجد می رفتم باز این صحنه را می دیدم.

اردوی بصیرت دانشگاه امام صادق (ع). بازه ای از زمان که قراره توش تصمیم گیری مهمی انجام بشه و فشار سنگینی هم روی آدم است. در آن فشار سنگین چیزی که آدم له له بودنش رو می زنه معنویت واقعی است. نماز جماعت و هیئت و .. می تونه معنویت واقعی نباشه و برای من تو اردو بصیرت نبود. معنویت واقعی برام صدای جواد طائی هنگام خواندن تعقیبات نماز بود. لحنی که هیچ وقت از یادم نمی رود و الان هم که دارم می نویسم در گوشم می چرخد. در سالهای دانشگاه کم تعقیبات می خواند ولی اگر می خواند باعث می شد برنامه هر روزم تغییر کند و به جای اینکه سریع بلند شوم و برم بنشینم و بشنوم و آرام شوم.

همه می گفتند اگر سوالی در مورد بورس دارید بهترین کسی که می تونه کمکتون کنه جواد طائیه. راستش اولش خواستم تبهرش در بورس را براتون نگم ولی دیدم ظلمه در حق شخصیتی جامع الابعاده که کم پیدا میشه. اینقدر مراجعات بهش زیاد شده بود که یک صفحه اجتماعی درست کرده بود که بتوانند به آن مراجعه کنند و نظرات را با هم به اشتراک بگذارند.

اردوی سال اول مشهد مقدس. قطعه ای از زمان که شاخک ها حساسه که فقط شناسایی انجام بده. افراد را، روحیات را، جو را. اینقدر شوخی کرد و خندید و خنداند و شیطونی کرد که وقتی دیدم زمان استراحت نشسته و داره کتاب زبان می خونه تعجب کردم! انصافا سابقه نداشت همچین کسی را دیده باشم.

یه روز جمعه از خیلی چیزها خسته بودم. صبح پاشدم تنها رفتم کوه. موسیقی هم در گوش گذاشته بودم. به بالاها که رسیدم دیدم داره پایین میاد. خنده رو لبش بود. گفتم خدا وقت. گفت شمام خسته نباشی!

آخرین دیدار. روزی بود که شبش آن اتفاق افتاد. پله های سلف را پایین می آدم و او داشت بالا می آمد. خیلی با هم گرم نبودیم ولی تصمیم گرفتم گرم شوم. همه این خوبی ها در ذهنم بود و نتیجه اش این بود که به همچین شخصیتی و بودن باهاش علاقه مند شم. از معدود دفعاتی بود که گرم باهاش سلام کردم  گرم جواب داد.

نمی دونم جواد اصلا به مرگ فکر می کرده یا نه. ولی رفت. با اینکه 25 سال داشت. من هم خودمو میشناسم و هم تو این ایام یه شناخته کلی از اون بدست اوردم. مسلما از من بهتر بود. ولی رفت. راستش من اصلا مرگ رو برای خودم نزدیک نمی بینم!

جواد رفت ولی خب چیزی که می فهمم اینه که خیلی خوب رفت. محرم و فاطمیه دو سر رفتنی شدن جواد بود. 

نوشته شده توسط رضا پهلوان در جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ |

یک بررسی از فارغ التحصیلان دانشدکه بازرگانی، سابقه 1500 نفر را از 1960 تا 1980 مورد مطالعه قرار داده است. در آغاز، فارغ التحصیلان به دو گروه تقسیم شدند. گروه الف کسانی بودند که گفته بودند می خواستند اول پول در آورند تا بعدا هر کار خواستند بکنند یعنی پس از اینکه مشکلات مالی خود را حل و فصل کنند. گروه ب شامل کسانی بود که ابتدا به دنبال علاقه واقعی خود بودند و اطمینان داشتند که پول عاقبت خود به دنبال آن می آید.

از 1500 فارغ التحصیل در مطالعه مورد نظر، کسانی که در گروه الف (اول پول) بوند 83 درصد کل یا 1245 نفر را تشکیل میدادند. گروه ب یعنی خطرپذیرها جمعا 17 درصد یا 255 نفر بودند. پس از بیست سال 101 میلیونر در کل این دو گروه به وجود آمد که یک نفر از گروه الف و 100 نفر از گروه ب بودند. 

جوهره مدیریت٬ جان سی مکسول (صفحه 79 و 80)

نوشته شده توسط رضا پهلوان در پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ |

جناب آقای دکتر باهر نقل می کردند: آقای دکتر کوثریان استاد دانشگاه و رئیس دانشکده علوم پزشکی دانشگاه تهران ملقب به پدر آناتومی ایران، فرزند پزشکی داشتند که به یک نوع تومور ریوی که به آن لنفوم می گویند مبتلا گشت. این تومور یکی از خطناکترین تومورهای دوران جوانی به حساب می آید و غیر قابل درمان است.

به هر حال ایشان تحت عمل جراحی قرار گرفت و دچار خونریزی شدید ریوی شد و اوضاع بسیار وخیمی داشت.

روزی آقای دکتر کوثریان به م گفتند: آقای دکتر باهر؛ شنیده ام با شخصی به نام آقای مجتهدی آشنا هستید، اگر ممکن است مرا خدمت ایشان ببرید.

چند روز بعد به اتفاق خدمت آقای مجتهدی رسیدیم در همان ابتدای ورود که نشستیم آقای کوثریان و آقای مجتهدی به یکدیگر نگاه کرده و چشمانشان را به همدیگر دوختند! پس از چند دقیقه بک مرتبه آقای کوثریان شروع به گریه نموده و به آقای مجتهدی عرض کردند؛ آقا بنده مشکلی دارم.

فرمودند: چه مشکلی دارید آقا جان؟

آقای دکتر هم جریان بیماری پسر جوانشان را تعریف کرده و حتی عمل جراحی او را هم که ناموفق بوده توضیح دادند.

ایشان فرمودند: چشم آقا جان! حتما به حضرت عرض خواهم کرد و بعد از آن چند دقیقه سکوت کردند.

در این هنگام آقا نگاهی  به سمت آسمان انداختند و بعد از کمی مکث فرمودند: مشکل  شما را به حضرت عرض کردم، ایشان فرمودند:

پسر شما خوب می شود و مشکل حادی ندارد.

بعد از مدت کوتاهی مشکل این جوان بر خلاف پیش بینی دکتر کوثریان و سایر پزشکان به طور خارق العاده ای حل شد و به عنایبت حضرت بقیه الله و وساطت آقای مجتهدی سلامتی خود را به طور کامل به دست آورد و هم اکنون به کار طبابت اشتغال دارد.

لاله ای از ملکوت؛ سیری در زندگی عارف بالله و عاشق دل سوخته اهل بیت علیهم السلام آقای حاج شیخ جعفر مجتهدی (صفحه 249-250)

 

پ.ن: 100 سال دیگر باز آقای کوثریان به آقای مجتهدی مراجعه می کرد یا عمل می توانست مشکل را حل کند؟ 500 سال دیگه چطور؟ 

با این روندی که پیش می رود کدام قلمرو برای دین می ماند که انسان نتوانسته باشد به آن دسترسی پیدا کند؟

نوشته شده توسط رضا پهلوان در چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ |

فکر نمی کنم خودشان هم می دانستند که دارند چه نکبتی به بار می آورند. فکر می کنم نمی دانستند که چقدر بی خردانه دارند تصمیم گیری می کنند.

گاهی با خود فکر می کنم که چطور کسی که در زندگی اش واقعا مقید به شرعیات بوده است می رود در سطوح بالا و شروع می کند به پهن کردن سفره و ...... به یکی از نتایجی که رسیدم که همه حرف آنجایی شروع می شود که فردی به منصبی می رسد که لایق آن نیست. همان صحبت معروف و به نظر من واضح که تخصص بهتر است یا تعهد. یک سوال بی معنی که حدس می زنم عده ای برای اینکه گند کاری خودشان را بپوشانند آن را مطرح کرده اند. اصلا مگر می شود که فردی که متعهد است وارد کاری شود که تخصص آن را ندارد. مگر می شود فردی که تقوا دارد، نماینده مجلس شود و در عین حال صلاحیت آن را نداشته باشد. البته اگر این را بگویی، لغتی که به آن تمسک می جویند صلاحیت است. خلاصه در توجیه همیشه باز است.

یکی از قانونهایی که بسیار به کشور لطمه زده است و نتیجه تراوشات عده ای در سالهای گذشته است، قانون کار است. قانونی که عده ای با شعارهای زیبای تو دل برو مثل دفاع از مظلوم، دفاع از کارگر، گرفتن حق مظلوم از ظالم و ... تصویب کردند و به هر کس که مخالف این قانون بود انگ سرمایه دار و پول پرست و ... را زدند. قانونی که باعث رکود در کشور شده است. قانونی که از نتایج آن وضعیت فعلی است که هم کارگر و کارمند زیر فشار است و هم کارفرما نمی تواند تولید داشته باشد. هم صنایع تولیدی خوابیده است و هم وضعیت قشر مستضعف جامعه خراب است.

بالاتر هم گفتم که اینکه کسی صلاحیت کاری را نداشته باشد و در آن باشد را دزدی می دانم. یک دزدی آشکار که هر کسی می تواند آن را انجام دهد. از آخوند ظاهر الصلاه تا بی دین و بی ایمان. از بی تعهدی ناشی می شود. شاخصش نبود صلاحیت است و یکی از معیارهایی که می توان این شاخص را سنجید عملکرد است. وقتی عملکرد عده ای در مجلس قانونی ضد عدالت و پیشرفت مثل قانون کار است یعنی هیچ گونه صلاحیتی در آنها برای این قانونگذاری نبود است و همین یعنی دزدی! باور کنید این دزدی از دزدی یه بدبختی که ضبط ماشین می دزده خیلی خیلی خیلی بدتر و سنگین تره.

و سخن آخر هم اینکه طوری این قانونگذاری انجام شد که الان هم با اینکه اکثریت می دانند که مضرات این قانون بسیار گریبان گیر کشور است، فعلا نمی توانند بر علیه آن وارد عمل بشوند چون هنوز هم عده ای در مجلس هستند که به راحتی هر چه تمام تر به افراد برچسب ضد ولایت و سرمایه دار و کاپیتالیست و ... می چسبانند و این طور می شود که فرد را کاملا می سوزانند. 

نوشته شده توسط رضا پهلوان در دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ |

نوروز واقعا پدیده مبارکی است. از سنت هایی است که بسیار بسیار قابل بهره برداری و استفاده دارد. حداقل برکتش دید و بازدید با اطرافیان است. نو شدن وجود و تمیزی ظاهر و ... همه از برکت های دیگر آن است.

یکی از چیزهایی که این دو روز خیلی بهش فکر کردم قدردانستن زندگی است. در دید و بازدید از حال اطرافیان جویا می شویم و کوتاهی خود در طول سال را جبران می کنیم ولی در همین حال و احوال پرسی ها و تعریف کردن ها و ... چیزی که خیلی خودش را نشان می دهد قدر زندگی را  دانستن است!

در طول سال اینقدر مشغولیت است که انسان خیلی به مشکلات خودش بها می دهد و فکر می کند که خبری است. وقتی کمی از لاک خودش بیرون می زند تازه از ته وجود به خدا می گوید ممنونم از همه برکاتت. ببخش اگر ما کمی و گاهی گندگی می کنیم. بذار به حساب جاهلیت. باور کن هیچ چیز جز نفهمی نیست. لطفا نگذار به حساب شعور و درک. بذار به حساب بی شعوری اگر گاهی حرفی می زنیم. 

نوشته شده توسط رضا پهلوان در یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ |

ساعت حدود 17 بود. يکي از دوستان تماس گرفت و گفت رضا نمره هاي فقه اومده. گفتم خب! يک مکث 5 ثانيه اي بينمون بود. فهميدم منتظر پرسيدن اين سوال توسط منه که مي دوني من چند شدم؟ ازش پرسيدم. گفتم مي دوني من چند شدم؟ گفت آره! گفتم خب چند شدم؟ گفت حدس بزن. گفتم 14 يا 15؟ گفت نه خوب شدي. گفتم 18؟ گفت نه. گفتم 20؟ گفت آره. گفتم دست فلاني (نام استاد) درد نکنه. تشکر کردم و قطع کردم.

يک لحظه به خودم اومدم. اگر معيار شادماني در يک فرد در يک لحظه را 100 طبقه کنيم و من قبل از شنيدن اين خبر50 بودم بعد از آن حتي يک درجه هم تغيير نکرده بود!!!

برايم جالب بود. اصلا برايم مهم نبود.

من تقريبا تا الان 4000 ساعت سر کلاسهاي دانشگاهي نشسته ام. بعد اين مقدار ساعت، خيلي خيلي براي خودم متاستفم که تازه به اين نتيجه رسيده ام که معيار من و همگي براي گرفتن کلاسها و استفاده کردن و ... اشتباه بوده است.

4000 سال سر کلاس نشستم و بعدش فهميدم که نمره 20 برايم مهم نيست. اصلا آدرس را اشتباه رفته ام و راه از طرف ديگري است. بعد 4000 ساعت هنگام برداشتن درسها در ابتداي ترم به جاي اينکه به اين فکر کنم که نمره ام در آخر ترم چقدر مي شود و چقدر در طول ترم مي توانم راحت باشم، بايد به چيزهاي ديگر فکر کنم.

هممون شنيده ايم که تقريبا همگي وقتي يک بازه از زندگي را مي گذرونند که مفيد بوده است باز حسرت مي خورند که مي توانستند بيشتر استفاده کنند. ولي حرف اين است که فردي دقيقا با گوشت و پوست خودش حس کند که چرا نادم است و اشتباه کرده است.

من پشيمانم. من عمر خود را از دست رفته مي بينم. براي اينکه از سال اول دانشگاهم معيارهايي که الان دارم را نداشتم.

حفظ کردن خيلي از چيزها که ممکن است حتي يک ساعت بعد از امتحان در ذهن نماند ظلمي بوده است که به من کرده اند و من هم بدون هيچ چون و چرايي آن را پذيرفته ام و در آن حرکت کرده ام. 4000 ساعت از عمر خودم را گذاشته ام و کلاس رفته ام و اساتيدي که آنها هم مظلوم تر از من هستند و عده از آنها هنوز نمي دانند چه کلاهي سرشان رفته است آمده اند و کلي مطلب گفته اند و رفته اند و ما حفظ کرده ايم و امتحان داده ايم و رفته ايم و ...... . هيچ!

فقط دو معيار!

من فقط دو معيار را براي مفيد بودن يک کلاس دارم. بقيه همه چيزهايي است که مي توانيد از طرق غير از کلاس هم بدست بيايد و حيف است که زمان مقدس کلاس را بگيريم براي حفظ کردن تعدادي از چيزها که مي توانيم به صورت هاي ديگر هم ياد بگيريم. من خودم مي توانم کتابي را بخوانم که استاد داره از روش مي خونه!!!!

من از کلاس فقط يک چيز مي خواهم. برايم علامت سوال درست کند!

همين

کلاسي را مي خواهم که در موضوع خودش براي من علامت سوال درست کند و من را مجبور کند که کل ساعات زندگي ام را حتي در کارهاي ديگر به مسئله اي که در ذهنم ايجاد شده فکر کنم و با آن کلنجار بروم.

گزاف نيست که بگويم از اين 4000 ساعت کمتر از 10 درصد آنها براي من اينگونه بودند. وقتي کلاسي براي من اينگونه باشد من کل هفته عطش رفتن و نشستن سر آن کلاس را دارم. چون دارم خودم و شخصيتم را با آن کلاس مي سازم. اين قرار است حاصل دانشگاه من باشد. براي همين است که اين ترم له له سه شنبه صبح را دارم يا ترم پيش منتظر بودم دوشنبه  شود!

معيار دوم که ديدن است! بايد برخي از آدمها را ديد! بايد در مورد اساتيد اطلاعات کسب کرد و در ذهن توليد مسئله کرد و بعد آن را ديد.  افراد مختلف با روحيات مختلف و نتايج مختلف که بايد حتما آنها را ديد.

خرده نمي گيرم به مسئوليني که اينها را نمي فهمند!! سرشان از اول پايين بوده است و حرکت کرده اند و رفته اند و رفته اند و رفته اند و يک لحظه سر را بالا نياورده اند که دور و اطراف خودشان را ببينند که چه نتيجه اي از اين روششان حاصل شده است.

خرده نمي گيرم.

نوشته شده توسط رضا پهلوان در چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ |

آسان ترين حالت در دنيا بودن، بودن شما است. سخت ترين حالت نيز چيزي است که ديگران انتظار دارند باشيد. اجازه ندهيد آنها شما را در آن وضعيت قرار دهند. بهترين کسي که مي توانيد باشيد، باشيد و براي اينکه بهترين رهبر باشيد بايد خودتان باشيد. اين بدان معني نيست که شما علاقه اي به رشد و تغيير نداريد، بلکه بدان مفهوم است که شما بايد زحمت بکشيد تا بهترين کسي باشيد که مي توانيد باشيد. کارل راجرز، روان شناس، مي گويد: تضاد شکفت انگيز اين است که تنها هنگامي مي توانم تغير کنم که خودم را به شکلي که هستم بپذيرم. اگر شما کسي باشيد که واقعا هستيد، نخستين گام را براي بهتر شدن برداشته ايد. (جوهر مديريت، صفحه 66)

نوشته شده توسط رضا پهلوان در سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ |

وقتی همه چیز و همه کس در مورد یک نفر به به و چه چه می کنن٬ به نظرم یک شاخص خوب است برای فهمیدن این که یک جای کار مشکل دارد.

بدتر از اون این است که ما هم فکر کنیم زمانی کار صحیح را کرده ایم که بدون فکر به جمع این به به و چه چه کنان بپیوندیم. با این کار باعث شده ایم خوبی ها به چشم نیایند.

 

پ.ن: البته به غیر از معصوم که از هر گونه خطا و اشتباهی به دور است.

نوشته شده توسط رضا پهلوان در دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ |
 

داشتن حرف هاي خوب کافي نيست

بايد خوب هم حرف زد

و خوب آن حرفها را به گوش ديگران رساند

نوشته شده توسط رضا پهلوان در دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ |

بعضی چیزها در زندگی می آیند و می روند و حسرت را بر دلها می گذارند. یه جورایی یوم الحسره هستند برای خودشان. هر کاری بکنی وقتی از دست دادی با خودت می گی کاش بیشتر....کاش کمی بیشتر.

ممکنه یک کلاس باشد، ممکنه دم خور بودن با یک فرد باشد که هر لحظه و هر اتفاق که در حضور او می افتد یادگیری است. مگر غیر از اینها در زندگی باقی خواهد ماند؟ مگر دنبال چیز دیگری در عمر هستیم؟

کلاس آقای رجحان. شاید تا آخر عمر دیگه بر نگردد. کلاس دکتر امانی. الان که سر کلاس مملو از لذت هستم باید بتوانم از آن استفاده کنم و کلی مثال که برای هر کس هست و باخته کسی که حواسش به چیز دیگه باشه. 

پ.ن: از بعد کلاس با دکتر امانی می گشتم که یه چیزی بنویسم و یه طوری لذتم رو از این کلاس توصیف کنم. تو این نوشته لذت بردن شما مهم نبود! لذت بردن من از انتقال یک لذت مهم بود!

پ.ن: یادم نمی آید در طول دوران تحصیل با یک استاد تا دم در دانشگاه رفته باشم. امروز رفتم. بااینکه کار داشتم و با اینکه سردم بود ولی رفتم. نتوانستم نروم. این چیزها برای من آرامش حقیقی است. 

نوشته شده توسط رضا پهلوان در دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ |
 
مطالب قدیمی‌تر